Welcome to CPH Theory Siteبه سایت نظریه سی پی اچ خوش آمدید

 

 

نظریه سی پی اچ بر اساس تعمیم سرعت نور از انرژی به ماده بنا شده است.

CPH Theory is based on generalized the light velocity from energy into mass.

 
 

خلاقیت را در چیزهای عادی جستجو كن

 

 

 

نویسنده: باگوان اشو راجنیش

مترجم: مرجان فرجی
 


تا به حال شنیده‎ اید باغبانی كه زندگی مي‎ آفریند و به زندگی زیبایی مي‎بخشد، جایزه‎ ی نوبلی دریافت كرده باشد؟ آن كشاورزی كه زمین را شخم مي‎زند و غذای همه را تأمین مي‎كند ـ یا تا به حال كسی به او پاداشی داده است؟ نه. او طوری زندگی مي‎كند و طوری مي‎میرد كه گویی بر روی این كره‎ ی خاكی هرگز چنین كسی وجود نداشته است. 

این یك غربالگری نفرت‎‎ انگیز است. هر روح خلاقی را ـ سوی آن چه مي‎ آفریند ـ باید مورد احترام و تمجید قرار داد تا خلاقیت محترم شمرده شود. اما مي‎ بینیم كه حتی برخی سیاستمداران ـ كه جز جنایتكارانی قهار نیستند ـ جایزه‎ ی نوبل دریافت مي‎كنند. این همه خونریزی در دنیا به خاطر وجود همین سیاستمداران روی داده است و آن‎ها هنوز هم سلاح‎های هسته‎ ای بیشتری فراهم مي‎آورند تا به یك خودكشی جهانی دست بزنند.

حس زیبایی شناختی ما چندان پر میوه و غنی نیست. 

به یاد آبراهام لینكلن مي‎افتم. او پسر یك كفاش بود و رئیس جمهور آمریكا شد. طبعاً همه‎ ی اشراف زادگان سخت برآشفتند، و آزرده و خشمگین شدند. و تصادفی نبود كه به زودی آبراهام لینكلن مورد سوء قصد قرار گرفت. آن‎ها نمي‎توانستند این را تحمل كنند كه رئیس جمهور آمریكا پسر یك كفاش باشد.

در اولین روزی كه او مي‎رفت تا نطق افتتاحیه‎ ی خود را در مجلس سنای آمریكا ارائه كند، درست موقعه ای كه داشت از جا برمي‎خاست تا به طرف تریبون برود، یك اشراف زاده‎ ی عوضی بلند شد وگفت: "آقای لینكلن، هر چند شما بر حسب تصادف پست ریاست جمهوری این كشور را اشغال كرده‎ اید، فراموش نكنید كه همیشه به همراه پدرتان به منزل ما مي‎ آمدید تا كفش‎های خانواده‎ ی ما را تعمیر یا تمیز كنید و در اینجا خیلی از سناتورها كفش‎هایی به پا دارند كه پدر شما آن‎ها را ساخته است. بنابرین هیچ گاه اصل خود را فراموش نكنید." 

این مرد فكر مي‎كرد دارد او را تحقیر مي‎كند. اما نمي‎توان آدمی مثل آبراهام لینكلن را تحقیر كرد. فقط مي‎توان مردمان كوچك را، كه از حقارت رنج مي‎برند، سرافكنده و خوار كرد؛ انسان‎های عالیقدر فراتر از تحقیرند.

آبراهام لینكلن حرفی زد كه همه باید آویزه‎ ی گوش خود كنند. او گفت: "من از شما سپاسگزارم كه درست پیش از ارائه اولین خطابه‎ ام به مجلس سنا، مرا به یاد پدرم انداختید. پدرم چنان طینت زیبایی داشت، چنان هنرمند خلاقی بود كه هیچ كس قادر نبود كفش‎هایی به این زیبایی بدوزد. من خوب مي‎دانم كه هر كاری هم انجام دهم، هرگز نمي‎توانم آن قدر كه او آفرینش‎گر بزرگی بود، من رئیس جمهوری بزرگ باشم. من نمي‎توانم از او پیشی بگیرم.

در ضمن، مي‎خواهم به همه‎ ی شما اشراف زادگان خاطر نشان سازم، اگر كفش‎های ساخت دست پدرم پاهایتان را آزار مي‎دهد، من هم این هنر را زیر دست او آموخته‎ ام. البته من كفاش قابلی نیستم، اما حداقل مي‎توانم كفش‎هایتان را تعمیر كنم. كافی است به من اطلاع بدهید تا خودم شخصاً به منزلتان بییم." 

سكوتی سنگین بر فضای مجلس حكمفرما شد و سناتورها فهمیدند كه تحقیر كردن این مرد غیر ممكن است. اما او احترام فوق‎ العاده‎ ای برای خلاقیت از خود نشان داد.

مهم نیست یا نقاشی مي‎كنی، مجسمه مي‎سازی یا كفش مي‎دوزی ـ چه باغبان باشی، چه كشاورز و چه ماهیگیر باشی، چه نجار، هیچ فرقی نمي‎كند. آن چه اهمیت دارد آن است كه یا واقعاً روحت در گروی آن چیزی است كه مي‎ آفرینی؟ اگر چنین باشد حاصل كار خلاقانه ‎ات كیفیتی از الوهیت را در خود دارد.

فراموش نكن كه خلاقیت به هیچ كار خاصی ربط ندارد. خلاقیت با كیفیت آگاهی تو سروكار دارد. هر عملی كه از تو سر مي‎زند، مي‎تواند خلاقانه باشد. هر كاری كه مي‎كنی مي‎تواند خلاقانه باشد، و این در صورتی است كه بدانی خلاقیت یعنی چه.
خلاقیت یعنی لذت بردن از هر كاری، حتی از مراقبه؛ انجام هر كاری با عشقی ژرف. اگر عشق بورزی و این سالن سخنرانی را تمیز كنی، این كاری خلاق است. اگر بي‎ عشق عمل كنی، آن وقت مسلماً این كاری شاق است؛‌ وظیفه‎ ای است كه باید هر طور شده به آن عمل كرد. این كار تحمیلی است. بعد دوست داری وقت دیگری خلاق باشی. در آن برهه از زمان تو چه خواهی كرد؟‌ یا كار بهتری سراغ داری؟ یا فكر مي‎كنی اگر به نقاشی بپردازی، خود را خلاق احساس خواهی كرد؟
اما نقاشی كردن درست به اندازه‎ ی تمیز كردن كف زمین كاری معمولی است تو رنگ‎ها را بر روی بوم نقاشی مي‎مالی یا پرتاب مي‎كنی ـ اینجا هم تو زمین را مي‎شویی و تی مي‎كشی. فرقش چیست؟ احساس مي‎كنی حرف زدن با یك دوست جز وقت تلف كردن نیست و دوست داری یك كتاب بي‎ نظیر بنویسی تا خلاقیت خود را نشان بدهی؟ اما یك دوست آمده! كمی گپ زدن چه قدر سرگرم كننده و زیباست ـ معطل چه هستی؟ خلاق باش!

همه‎ ی رمان‎های تراز اول دنیا جز وراجي‎های مردم خلاق نیست. در اینجا من دارم چه كار مي‎كنم؟ باز هم گپ زدن و وراجی! آن‎ها روزی به كلمات قصار و وحی منزل تبدیل خواهند شد، ولی در آغاز فقط یك مشت دري‎وری و حرف‎های خاله زنكی هستند. اما من از این كار لذت مي‎برم. من مي‎توانم تا ابد به نوشتن ادامه دهم ـ تو ممكن است روزی خسته شوی، اما من نه. برای من این سرخوشی محض است. شاید روزی فرا برسد كه شماها خسته شوید و دیگر مخاطبی بری من باقی نماند ـ و من هنوز در حال حرف زدن خواهم بود. اگر واقعاً عشق كاری باشد، آن كار خلاقانه است.
اما این برای هر كسی اتفاق مي‎‎افتد. بسیاری از مردم وقتی بری اولین بار پیش من مي‎ آیند، مي‎گویند "هر كاری، داشتی. هر كاری ـ حتی نظافت!" دقیقاً همین را مي‎گویند: "حتی نظافت! ـ اما شما باید به كار اصلی خودتان برسید و ما از هر كاری كه به ما بدهید خوشحال خواهیم بود" بعد یك چند روزی كه مي‎گذرد تغییر عقیده مي‎دهند: "راستش نظافت " ما دوست داریم یك كار ابتكاری حسابی به ما محول كنید."

اجازه بدهید لطیفه ‎ای بریتان تعریف كنم: زن جوانی كه از زندگی جنسی بي‎روح و كسل كننده با شوهرش نگران بود، بالاخره شوهرش را تشویق مي‎كند كه تحت درمان هیپنوتیزم قرار بگیرد. پس از چند جلسه درمان، از نو موتور جنسی مرد به كار مي‎افتد. اما زن متوجه مي‎شود كه شوهرش گه‎گاه مثل باد از اتاق خواب بیرون مي‎زند و از توالت سر در مي‎آورد و دوباره به رختخواب بر مي‎گردد.

یك روز زن از شدت كنجكاوی او را تا توالت تعقیب مي‎كند. پاورچین، پاورچین خودش را به پشت در مي‎رساند و از درز در شوهرش را مي‎بیند كه جلوی آینه ایستاده و صاف به خودش خیره شده و زیر لب مي‎گوید: "او زن من نیست ، او زن من نیست."

وقتی عاشق زنی مي‎شوید، البته او زن شما نیست. شما از هم‎خوابی با او لذت مي‎برید، اما بعد آتش‎تان فرو مي ‎نشیند؛ چون او دیگر همسر شماست. دیگر همه چیز كهنه مي‎شود. بعد تو چهره، بدن و نقشه‎ ی پستی و بلندي‎های او را خوب مي‎دانی. آن وقت دلزده مي‎شوی. متخصص هیپنوتیزم كارش را درست انجام داده بود! او فقط توصیه كرده بود هنگام همخوابی با همسرت كافی است فكر كنی "او همسرم نیست."

بنابراین هنگام نظافت كردن، كافی است فكر كنی داری نقاشی مي‎كشی. "این نظافت كردن نیست، این یك كار بزرگ ابتكاری است" ـ و همین طور هم خواهد بود! این فقط شیطنت و شوخی ذهن توست. اگر اصل مطلب را درك كنی، آن وقت خلاقیت خود را در هر عملی كه انجام مي‎دهی، به كار مي‎اندازی.

كسی كه اهل شعور و درك است، پیوسته خلاق است. نه این كه سعی كند خلاق باشد ـ بلكه به طرز نشستن او عملی مبتكرانه است. نشستن او را تماشا كن؛ در حركات او كیفیتی خاص از رقص ـ متانتی خاص ـ را پیدا مي‎كنی. همین چند شب پیش داستان استاد ذنی را خواندم كه در قبر با متانتی بي‎ نظیر ایستاده بود ـ او مرده بود. حتی مرگش عملی خلاقانه بود. واقعاً شیرین كاشته بود. از آن بهتر نمي‎شد ایستاد ـ حتی در حالت بي‎جان با جلال و متانت خاصی ایستاده بود.
وقتی نكته را دریافتی، هر كاری ـ چه آشپزی، چه نظافت و ... ـ خلاقانه است. زندگی از چیزهای كوچك و پیش پا افتاده تشكیل شده است. فقط نفس تو مدام نق مي‎زند كه این‎ها چیزهای پیش پا افتاده‎ ای است و مي‎ خواهد كار عالی و بزرگی انجام دهد ـ یك شعر عالی. تو دلت مي‎خواهد شكسپیر، كالیداس یا میلتون شوی. این نفس توست كه این دردسر را برایت درست مي‎كند. نفس را رها كن و آن وقت همه چیز خلاقانه است.
زن خانه‎ داری كه از چالاكی شاگرد بقالی خوشش آمده بود،‌از او اسمش را پرسید.
پسرك جواب داد: "شكسپیر"
زن گفت: "به، این اسم خیلی مشهور است"
پسرك در جواب گفت:"باید هم باشد. من در این محله تقریباً سه سال است بسته‎ های خرید مردم را دم در خانه‎اشان تحویل مي‎دهم."
من این را مي‎ پسندم! چرا باید دردسر شكسپیر شدن را به خود داد؟ سه سال تحویل بسته‎ ها در محله ـ این تقریباً به اندازه‎ ی نوشتن یك كتاب، یك رمان یا یك نمیشنامه زیباست.
زندگی از چیزهای كوچك تشكیل شده است كه اگر عشق بورزی، به چیزهای بزرگی تبدیل مي‎شوند. بعد همه چیز فوق‎ العاده عالی و بي‎ نظیر است. اگر خالی از عشق عمل كنی، آن وقت نفس مدام تلنگر مي‎زند كه "این از شأن تو به دور است. تو و نظافت؟ این در شأن تو نیست. یك كار بزرگ انجام بده. ژان دارك شو!" این‎ها همه‎ اش جفنگیات است. همه‎ ی ژان دارك‎ها یاوه‎ اند.

نظافت كردن كار بزرگی است! خودنمایی را بگذار كنار. دنباله‎ روی نفس نباش. هر وقت نفس آمد و تو را به انجام كارهای بزرگ تشویق كرد، فوراً به خودت بیا و نفس را رها كن و بعد كم كم در مي‎یابی كه چیزهای معمولی و پیش پا افتاده مقدس‎ اند. هیچ چیزی زشت نیست. هیچ كاری قبیح نیست. همه چیز مقدس و متبرك است. و تا وقتی همه چیز برایت مقدس نشده، زندگی تو نمي‎تواند الهی باشد. یك انسان مقدس، كسی كه او را قدیس مي‎خوانی نیست ـ چه بسا آن قدیس هوی نفس تو باشد، اما در نظرت قدیس بنماید، چون تو فكر مي‎كنی كرامت‎های بزرگی از او سر زده است. انسان مقدس، انسانی معمولی است كه به زندگی معمولی عشق مي‎ورزد ـ به تكه تكه كردن چوب، حمل آب از چشمه، آشپزی ـ و به هر چه دست مي‎زند قدسی مي‎شود. نه از این رو كه به كارهای بزرگی مبادرت مي‎كند، بلكه هر كاری مي‎كند، ‌آن را به طرزی عالی انجام مي‎دهد.

عظمت به كار انجام شده نیست. بزرگی، آگاه يا‎یی است كه تو حین انجام آن كار به ارمغان مي‎آوری. امتحان كن! یك دانه شن را با عشقی عظیم لمس كن تا به كوه نور ـ به قطعه الماسی بزرگ ـ مبدل گردد. لبخندی بر لبانت بنشان و در یك چشم به هم زدن شاه یا ملكه‎‎ ی هستی. بخند، شاد باشید هر لحظه از زندگي‎ات را با عشق مكاشفه گرانه‎ ات دگرگون سازی.

وقتی مي‎گویم خلاق باش، منظورم این نیست كه همگی بروید و نقاشان و شاعران بزرگی شوید. صرفاً منظورم این است كه اجازه دهی زندگي‎ ات یك تابلوی نقاشی، یك غزل باشد. این را آویزه‎ ی گوش كن، و گرنه نفس تو را به مخمصه مي‎اندازد. 
برو از جنایتكاران بپرس چطور شد دست خود را آلوده كردند ـ فقط به این دلیل كه كار بزرگی پیدا نكرده بودند، كه انجام دهند! نتوانسته بودند رئیس جمهور شوند ـ البته، همه كه نمي‎‎توانند رئیس جمهور شوند ـ بنابرین رئیس جمهوری را زدند و كشتند؛ این آسان‎تر است. آن‎ها به اندازه‎ ی یك رئیس جمهور مشهور شدند و با تمام مشخصات و عكس و تفصیلات در صفحه‎‎ ی اول همه روزنامه‎ ها حضور پیدا كردند.

همین چند ماه پیش از مردی كه هفت تا آدم كشته بود، سوال كردند: "چرا دست به این كار زدی؟ تو كه با این هفت نفر هیچ ارتباط خاصی نداشتی." او گفت كه مي‎خواسته مشهور شود و هیچ روزنامه‎ ای حاضر نشده شعرها و مقاله‎ هایش را چاپ كند؛ همه جا با در بسته مواجه شده و هیچ كس حاضر نبوده عكس او را چاپ كند و مگر آدم چند بار به دنیا مي‎اید؟ این بود كه مجبور شد دستش را به خون هفت نفر آلوده كند. آن‎ها ارتباط یا نسبتی با او نداشتند، او هیچ خرده حسابی با آن‎ها نداشت، فقط مي‎خواست مشهور شود!

معمولاً سیاستمداران و جنایتكاران از دو سنخ متفاوت نیستند. بیشتر جنایتكاران سیاسي‎ اند و بیشتر سیاستمداران جنایتكارند، نه فقط ریچارد نیكسون. بیچاره ریچارد نیكسون، كه از بدشانسی حین ارتكاب جرم مچش را گرفتند. ظاهراً بقیه حقه ‎بازتر و زبر و زرنگ‎تر بوده ‎اند كه تا به حال دم به تله نداده‎ اند!
خانم مسكوویتس كه از فرط خودپسندی و غرور داشت مي‎ تركید، از همسیه‎ اش پرسید: "از پسرم لویی خبر تازه‎ ای نشنیده‎ ای؟"

"نه، پسرت لویی چی شده؟"
"پیش روان‎پزشك مي‎رود. دو بار در هفته جلسه‎ ی روان‎كاوی دارد."
"البته كه مفید است. ساعتی چهل دلار مي‎دهد ـ چهل دلار! و همه ‎اش درباره‎ ی من حرف مي‎زند!"

هرگز اجازه ندهید این میل در شما قوت بگیرد كه آدم بزرگ و مشهوری شوید، آدمی بزرگ‎تر از اندازه‎ ی طبیعی، هرگز. اندازه‎ ی طبیعی خودش عالی است. دقیقاً به اندازه‎ طبیعی بودن و درست در حد متعارف و عادی بودن،‌ به قدر كفیت خوب است. اما این عادی بودن را به شیوه‎ ایی غیر عادی زندگی كن. همه‎ ی داستان آگاهی نیروانی یی هم همین است.
حالا بگذار نكته‎ ی آخر را با تو بگویم: اگر نیروانا به هدف بزرگی برای تو مبدل شود، آن وقت در كابوس خواهی بود. آن وقت نیروانا مي‎تواند واپسین و بزرگ‎ترین كابوس تو باشد. اما اگر نیروانا در چیزه ای كوچك و پیش پا افتاده باشد ـ شیوه‎ ای كه تو هر فعالیت كوچك را به عملی مقدس، به یك عبادت، مبدل مي‎سازی - خانه‎ ی تو به یك عبادتگاه و جسم تو به سری خداوندی بدل خواهد شد، به هر كجا كه نظر كنی و به هر چه دست بزنی فوق‎ العاده زیبا و مقدس خواهد بود ـ آن گاه نیروانا آزادی است.

نیروانا یعنی زندگی عادی را زندگی كردن؛ چنان هشیار، چنان مملو از آگاهی و چنان سرشار از نور كه همه چیز نورانی و درخشان مي‎شود. ین امری ممكن است. ین را مي‎گویم، چون من چنین زندگی كرده‎ام و چنین زندگی مي‎كنم. من ادعا نمي‎كنم، بلكه با قدرت ین را مي‎گویم. وقتی ین را به زبان مي‎ آورم، از بودا یا مسیح نقل نمي‎كنم، از خودم آن را مي‎گویم.
این برای من میسر بوده است، برای تو نیز مي‎تواند امكان‎پذیر باشد. در آرزوی نفس نباش. فقط زندگی را دوست بدار و به آن اعتماد كن. زندگی خودش همه‎ ی چیزهایی را كه به آن نیاز داری به تو خواهد بخشید. زندگی برای تو به نعمت، به دعای خیر، تبدیل خواهد شد.

 

منبع: مگیران

 

 

امید عمومی - نامه به ریاست جمهوری

 

مرز بین ایمان و تجربه  

نامه سرگشاده به حضرت آیت الله هاشمی رفسنجانی

آخرین مقالات

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 

26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40

 

 

 

 

 

سی پی اچ در ژورنالها


LEIBNITZ'S MONADS & JAVADI'S CPH

General Science Journal

World Science Database

Hadronic Journal

National Research Council Canada

Journal of Nuclear and Particle Physics

Scientific Journal of Pure and Applied Science

Sub quantum space and interactions from photon to fermions and bosons

مرز بین ایمان و تجربه  

نامه سرگشاده به حضرت آیت الله هاشمی رفسنجانی


آرشیو

آخرین مقالات

اخبار

اختر فیزیک

اجتماعی

الکترومغناطیس

بوزونها

ترمودینامیک

ذرات زیر اتمی

زندگی نامه ها

کامپیوتر و اینترنت

فیزیک عمومی

فیزیک کلاسیک

فلسفه فیزیک

مکانیک کوانتوم

فناوری نانو

نسبیت

ریسمانها

سی پی اچ

 فیزیک از آغاز تا امروز

زندگی نامه

از آغاز کودکی به پدیده های فیزیکی و قوانین حاکم بر جهان هستی کنجکاو بودم. از همان زمان دو کمیت زمان و انرژی بیش از همه برایم مبهم بود. می خواستم بدانم ماهیت زمان چیست و ماهیت انرژی چیست؟

 

 

  

 

HOME    ENGLISH   FEED BACK   CONTACT US   PERSIAN 

free hit counters

Copyright 2004 CPH Theory . All rights reserved.