English

Contact us

نظر دهید

تماس با ما

فارسی

Welcome to CPH Theory Siteبه سایت نظریه سی پی اچ خوش آمدید

 

 

نظریه سی پی اچ بر اساس تعمیم سرعت نور از انرژی به ماده بنا شده است.

اخبار

آرشیو مقالات

 

سی پی اچ در ژورنالها

   

 

برونو - 3 وحدت جهان

 

 

 

 

 

   تهیه و تنظیم : سارا کرمی

زیر نظر  استاد : مهندس علی جعفری

دانشگاه آزاد اسلامی واحد ورامین پیشوا

  اشاره کردیم که  یکی از عناصر مشخص  فلسفه  برونو عقیده او به وحدت جهان هستی است .   این حدت در شکل مشخص تر آن وحدت مادی جهان است. دیدیم که ماده درنظر برونو نه تنها چیزی پست و منفی و بی ارج نیست؛ بلکه بر عکس چیزی الهی است .[24] وحدت هستی نزد  برونو از اینجا  معلوم می شود که وی وجود جوهرهای متکثر را نفی می کند ؛ و به یک "جوهر آغازین و کلی"[25] باور دارد .

 اکنون از آنجایی که برونو جوهر یا  ماده را دارای جنبش و تپش و پویایی درونی و ذاتی می داند  ، کل جهان و طبیعت نیز در دیده او برخوردار از زندگی است .   وی با تعبیرهای شاعرانه و عارفانه ،  که تاثیر اندیشه های هرمسی و فیثاغورثی و رواقی را در تفکر او نشان می دهد ، به یک روح جهانی اشاره می کند که در همه اشیا ساری و جاری است . ماده زنده و دارای روح است .   بدین سان ، همه چیز دارای زندگی است ،  زیرا روح و ماده هردو یک جوهرند .  روح جنبه  پنهان تر ماده است .  برونو محرک جنبش درونی اشیا را ،  هماهنگ با رواقیان یونانی، یک"عقل کلی" می نامد که نخستین و اصلی ترین توانایی و خصلت روح جهانیست:  من می گویم که عامل طبیعی به طور کلی موثر عقل کلی است ، که نخستین و بنیادی ترین توانایی  روح جهانی است .   و این نیز صورت کلی جهان است... عقل کلی درونی ترین ، واقعی ترین ،  و  ویژه ترین توانایی روح جهانی و موثرترین لحظه آن است .  این (روح جهانی) یکی و همان است ؛  جهان هستی را پر می کند ؛  کل جهانی را روشن می سازد ؛  طبیعت را رهبری می کند تا اینکه  ،  آنگونه که در آن روی می دهد ،  چیزها و داشته های خود را پدید آورد .   بدین سان ،  نسبت او با ایجاد چیزهای طبیعی مانند نسبت عقل ماست با پدید آوردن گوناگون اندیشه های درست .[26]  مقصود  برونو از جمله  آخر این است که روح  جهانی همانگونه  اشیا  را پدید  می آورد که  عقل و اندیشه  ما صورتهای عقلی و ذهنی را به وجود می آورد . برونو می افزاید :

  همه چیزها در خود روح دارند ؛ اما برحسب جوهر، نه بر حسب اثربخشی و فعالیت... روح درهمه  چیزها یافت می شود .  هرچند ( می توان گفت چیزهایی ) زنده نیستند روح در آن چیزها هست . از نحوه فعالیت این چیزها نمی توان گفت زنده و روح دار و  آزمودنی اند ؛  اما مطابق با اصل نخستین  فعل روح داری و زیستمندی (حیات را می توان در آنها) تجزیه کرد .

 برونو برای اثبات اینگونه نیروی ذاتی اشیا ، که از آن به "روح" تعبیر می کند، سنگها و مواد غیر ارگانیک را مثال می آورد که هر اندازه هم خورد  و پاره پاره شوند ،  همچنان نیروهای معینی اعمال می کنند .  سرانجام ، چون هستی وحدتی است دارای مراتب و درجات ، از کمال و نقص ، ضعف و اشتداد ، مسیر فرازین و فرودین (صعودی و نزولی) و نیز چون همه چیز زنده است ،  یعنی دارای نیروی جنباننده درونی است ،  پس کل جهان نیز دارای یک روح کلی است . و بدین سان برونو به این نتیجه می رسد که  پس اگر روح ، روان ، زندگی ، در همه چیزها یافت می شود ، و هربار به درجات معینی همه ماده  را پر می کند ، آنگاه باید ضرورتا فعل حقیقی و صورت حقیقی همه چیزها باشد .  بدین سان ، روح  جهانی اصل صورت بخش و تشکیل دهنده  کل جهان است و هرآنچه در آن  گنجانده شده است .  من  می گویم که اگر در همه چیزها زندگی یافت می شود، آنگاه روح صورت همه چیزهاست. او درهمه جا رهبر ماده و حکم گزار ترکیبات است... من معتقدم که او در همه چیزها یکی و همان است ؛ اما  بر حسب اختلاف استعدادهای ماده و بر حسب امکان اصل های مادی فاعل و منفعل شکل بندی های  مختلف بوجود می آورد: یک بار زندگی می بخشد بدون توانایی ادراک حسی. سپس زندگی و ادراک  حسی بدون خود .  به ظاهر چنین است که گویی همه این استعدادها  براثر کندی یا صفت دیگری از  ماده سرکوب و واپس رانده  شده اند ( یعنی در اجسام جام د)... بدین سان ،  فقط  صورتهای بیرونی دگرگون می شوند و از میان می روند ، زیرا خودشان اشیا نیستند ، بلکه بسته به اشیایند .   خودشان  جوهرها نیستند ؛ بلکه اعراض و حالات جوهرهایند .   

 تاکید بر "وحدت هستی" را برونو ، بر پایه اعتقاد به یک روح جهانی ، در این جمله ها نمایان ساخته است :

پس با پدیرفتن اینکه بی شمار افراد یافت می شوند ،  در واپسین مرحله همه چیز یکی است .  و نیز  شناختن این وحدت مقصد و مرز همه فلسفه و همه علوم طبیعت است .[27]  یکی از اندیشه های درخشان فلسفی برونو نظریه وحدت جهان و وحدت و جنبش دیالکتیکی اضداد است . اکنون برونو ،  همان گونه که هستی را یگانه می داند ،  این جهان را در کل آن نیز یگانه می شمارد .   جهان وحدتی است که همه کثرتها را در خود گنجانده است. همه چیزهای پایان پذیر در این بی پایان جا دارند؛ وهمه اندازه ها در این بی اندازه .  همه پدیدارهای  بسیار مظاهر گوناگون یک وحدت اند .  در این وحدت همه  اضداد گنجانده شده اند.جهان هستی وحدت اضداد است. برونو دراین نظریه به وحدت مادی جهان نزدیک می شود. می نویسد:

بدین سان ،  کل جهان یکی است .  بی پایان ،  بی جنبش ،  امکان مطلق .  من می گویم یکی است.  واقعیت یکی است .  صورت یا روح یکی است .  ماده یا جسم یکی است . شیء یکی است . هستنده  یکی است . بزرگ ترین و بهترین یکی است .  این " یکی" ادراک ناپذیر است .  بنابر این ، محدود  ناشدنی و پایان ناپذیر است . از این رو، بی جنبش است . در مکان نمی جنبد ، زیرا هیچ چیز بیرون از او نیست که بتواند بدانجا حرکت کند . خود همه چیز است. به وجود نمی آید ، زیرا هستی دیگری نیست که او بتواند در آرزوی آن یا منتظر آن باشد ؛ او خود همه هستی را در خویش دارد . از میان هم نمی رود، زیراهیچ چیز نیست که بدان متحول شود؛ چون خود هرچیزی است، کاستی نمی پذیرد یا افزوده شود ، زیرا بی پایان است .

و چون نمی توان چیزی بر آن افزود ، چیزی هم نمی توان از آن کاست ؛ از آن رو که بی پایان پاره هایی همانند خود ندارد، به حالت دیگر نیز نمی تواند دگرگون شود ، زیرا هیچ چیز بیرون از او نیست که از آن منفعل یا متاثر شود .  افزون بر این ، چون او در هستی خود همه اضداد را در وحدت و هماهنگی به هم گرد می آورد ، و هیچ خواهشی در او به یک  موجود دیگر یا به نحوه دیگر و هستی جدید نیست ، در هیچ صفتی دگرگونی نمی پذیرد ؛ یا ضد او یا چیزی مخالف با او او را دگرگون  نمی سازد ؛  چه آنکه همه چیزها  در او با یکدیگر همسازند... 

 او نه اندازه پذیر است ، نه اندازه است. فراگرفته نمی شود زیرا چیزی نیست که از او بزرگتر باشد. او خود را نیز در خود نمی گیرد ، زیرا او کوچکتر از خود نیست . مقایسه پذیر نیست ، زیرا او این  یک و آن یک نیست ؛ بلکه یکی و یکسان است. و چون یکسان و یکی است ، دارای این یا آن هستی  نیست .  و چون دارای این یا آن هستی نیست ، پاره ای در کنار پاره ای نیست . و چون پاره ای در  کنار پاره ای نیست، مرکب یا برهم نهاده نیست. او مرز است در آن حال که مرز نیست. او صورت  است در آن حال که صورت نیست. او ماده است در آن حال که ماده نیست. او روح است در آن حال که روح نیست.چه او به نحوی نامختلف کل چیزهاست،[28]و بنابراین یکی است.جهان کل یگانه است. در این دوام  بی پایان ساعت و روز ، روز و سال ، سال و قرن با لحظه کنونی فرق ندارد .  حتی انسان نیز به لحاظ  توازن ، همانندی ، وحدت و همان بودی به  بی پایان نزدیکتر نیست ؛ انسان ، مور ، ستاره یا خورشید و ماه ، در بی پایان همه این چیزها بدون فرق وجود دارند.

 سپس برونوبه دگرگونی جزئیات اشیا واشیای جزئی وتحول ماده به صورتهای گونه گون می پردازدو می گوید:

هیچ دگرگونی نیست که یک هستی دیگر را ( جستجو کند) بلکه تنها این گونه ازهستی است که گونه  دیگر از هستی را جستجو می کند و در اینجا میان جهان کل و اشیا در جهان کل تفاوت هست؛   زیرا آن یکی همه هستی و همه نحوه های هستی را دربر دارد .  اما اینها ( یعنی افراد اشیا ) هریک همه هستی را ،  و نه همه نحوه های هستی را در خود دارند... افزون بر این ،  جهان کل از آن رو همه  هستی را ، به تمامی دربر دارد که در بیرون و برفرازهستی بی پایان هیچ چیز وجود ندارد ؛ چه او  هیچ فراتر از خود و هیچ سو و جهتی جز خود ندارد . افراد اشیا هریک همه هستی را دربر دارد ،  اما نه کاملا ؛ زیرا در بیرون هر چیز چیزهای بی شمار دیگر وجود دارند .

علت وجود کثرت در مظاهر هستی یگانه را برونو اینگونه توصیف می کند :

هنگامی که انسان در بی پایان ،  در بی جنبش ،  در یگانه ،  که جوهر و هستی است  کثرت و عدد  می یابد ،  که نحوه ذاتی و گوناگونی هستی است و چیزی را در برابر چیزی مشخص می دارد ، این  نه بدان معناست  که خود هستی  بیش از یکی است .  بلکه تنها  بدین معنی است که هستی متنوع  و  بسیار صورت ، و بسیار شکل است .   پس اگر ما فیلسوفان طبیعت ژرف  بیندیشیم و منتقدان  را با  پندارهایشان کنار نهیم ، آنگاه خواهیم دید که هرآنچه اختلاف و عدد پدید می آورد  تنها عرض ، تنها  شکل ، تنها سیمای بیرونی ، است .  هر پدید آوردنی ، از هر نوعی که باشد ، یک دگرگونی است ؛  در آن حال که جوهر همیشه همان می ماند، زیرا او یکی است؛ یک وجود خدایی مرگ ناپذیراست..

 اکنون شما می بینید که چه گونه همه چیزها در جهان کل اند و جهان کل نیز در همه چیزهاست . ما  در آنیم ؛ و آن در ماست ، و بدین سان ،  همه چیز در یک وحدت کامل پایان می گیرد...  این واحد  جاویدان است... فیلسوفانی  که این وحدت را از نو یافته اند ، معشوقه خود ، فرزانگی ( حکمت ) را از نو یافته اند . درواقع ، فرزانگی ، حقیقت ، وحدت ، همه یک چیز و همان اند .[29]

چنانکه دیدیم، برونو معتقد است که جهان کل هستی همه اضداد را در وحدتی فراهم می آورد. همانند این نظریه را ما پیش از برونو نزد  فیلسوف بزرگ پایان سده های میانه ، نیکولائوس کوسانوس، می یابیم .[30] اندیشه های کوسانوس یکی از انگیزه های بنیادی تفکر برونو است. در دیده کوسانوس وجود خدا به نحوی فهم ناپذیر از راه هم رویدادی یا هم بودی اضداد دانسته می گردد .  پری بی پایان او از راه  بی نهایت اختلاف ها و بار دیگر از راه  هم خوانی اضداد  یگانگی  می جوید .  هستی و نیستی ،  بزرگترین و کوچکترین ،  هستی و توان هستی ،   گذشته و اکنون و آینده ،  همه در او با هم روی می دهند و باهم اند .  برونو نیز درباره  وحدت ضداد اصطلاح کوسانوس، یعنی هم بودی یا هم رویدادی اضداد،[31] را به کار می برد؛و دراثبات آن با استدلال های این فیلسوف در زمینه هندسه و ریاضیات بر درستی آن تاکید می کند . یکی از استدلال های او چنین است :

   اضداد در واحد به هم گرد می آیند یا جمع می شوند و ازاین راه به آسانی ثابت می توان کرد که همه  چیزها یکی اند . هر عددی ، هم جفت هم تک ، هم بی پایان هم پایان پذیر ، به وحدت بازمی گردد .  وحدتی که در سلسله ای پایان پذیر بی شمار عدد را وضع می کند ؛ و در همان سلسله بی پایان عدد  را نفی می کند...  به من بگویید  چه چیزی به خط مستقیم  ناهمانند تر است از دایره ،  و چه به خط  مستقیم ناهمانند تر است از منحنی؟ با وجود این آنها در اصل و در کوچکترین پاره ها هماهنگ اند ؛  زیرا ، چنانکه کوسانوس کاشف زیباترین  رازهای هندسه به درستی اشاره می کند ،  چه فرقی است  میان کوچکترین منحنی و کوچکترین وتر؟ و درباره بزرگترین ، چه فرقی است میان دایره (با قطر)  نامحدود و خط مستقیم ؟ آیا نمی نگرید که چگونه دایره هرچه بزرگتر باشد ، منحنی آن هرچه بیشتر به خط مستقیم نزدیک می شود .[32]

 در همین جا برونو به مسائل هندسی بسیار استشهاد می کند وسرانجام با انتقاد از نظریه ارسطو، که جمع اضداد را در یک موضوع ناممکن می دانست ، می نویسد :

   کمترین حد گرما و کمترین حد سرما کاملا یکی و همانند . از همان بیشترین اندازه گرما اصل جنبش  بسوی  سرما پدید می آید .  بنابر این ،  آشکار است که گاه  نه تنها هردو  بیشترین در جدال و هردو  کمترین در توافق اند ؛  بلکه چنین ،  بیشترین و کمترین در بازی متقابل دگرگونی به هم می رسند...

  اصل هستی درست به همان سان یکی است که  اصل ادراک هر دو موضوع  یکی است .  و اضداد  درست به همان سان دریک موضوع قرار دارند که بوسیله یک وهمان حس ادراک می شوند... پس،  نتیجه این است که هرکس که بخواهد ژرف ترین  رازهای طبیعت را آشکار کند ،  باید به کمترین و  بیشترین در متقابل ها ، و هم متخالف ها ، بنگرد و آنها را در نظر گیرد . این طلسم ژرفی است که  بتوان متقابل ها را در آن حال که نقطه یگانگی را یافته باشند با هم نشاند. ارسطوبا همه اندک مایگی  خود به چیزی از اینگونه اندیشیده بود ، در آنجا که فقدان (عدم) را ، که استعداد معینی با آن پیوسته است، چونان زاینده و پدیدآورنده، و در صورت تصورمی کند. و با این حال، او نتوانست به مقصود  برسد .   نتوانست زیرا پابند جنس و فصل بود ؛  و چونان یک اسیر دربند نوع ،  به ضد متقابل راه  نجست ؛  بنابر این از مقصود بازماند .  حتی نظری نیز به آن نیفکند .  بدین سان ،  با یک سخن به  بیراهه رفت . و آن اینکه اضداد در موضوع واحد جمع نمی توانند شد .[33]

 نکته قابل توجه این است که مسئله "اجتماع اضداد در وحدت مطلق" درتاریخ اندیشه فلسفی وعرفانی به شکلهای گوناگون یافت می شود .   خصلیت دایالکتیکی تفکر برونو  در اینجا آشکار می شود که به عقیده  وی اضداد به  یکدیگر مبدل می شوند .  نمی نگرید که اصل از میان رفتن و فنا  و اصل پیدایش تنها یکی است ؟  آیا  واپسین باقی مانده آنچه از میان رفته است اصل آنچه پدید آمده است نیست ؟   آیا ما هم زمان نمی گوییم که چون آن از میان  برداشته شود ، این نهاده می شود : آن بود، این هست ؟ چون درست بنگریم ، به یقین خواهیم دانست  که زوال و فنا چیزی جز پیدایش و پیدایش  چیزی جز زوال نیست .  عشق گونه ای از نفرت است .

          نفرت  سرانجام گونه ای عشق است .  نفرت از چیزی است که نادلپسند است .  و عشق به آن چیزی است که موافق است .  (پس) عشق به این ( ملازم ) نفرت نسبت به آن است . از این رو ، بر حسب  جوهر و ریشه ، عشق و نفرت ، دوستی و جدال ، یکی و همان است . پزشک پادزهر را جزاز خود  زهر از کجا تواند بدین اطمینان بدست آورد ؟ چه چیزی تریاق بهتری فراهم می سازد جز افعی ؟[34]   

در اینجا به نظریه برونو درباره خدا اشاره می کنیم. پیداست خدای برونو غیر از خدای مسیحیت و دینهای دیگر است . چنانکه دیدیم ، برای برونو جهان و طبیعت خود بی پایان است و واقعیت محض و واپسین . جهان برای او تصویر خدا نیست ؛ بلکه جانشین خداست .  در نظر برونو ، پیوند میان خدا و طبیعت گونه ای همه خدایی یا پانتئیسم است که خود نوعی بی خدایی است. برونو طبیعت را " خدا در اشیا "[35] می نامد.طبیعت خود خداست ؛ و بائر داشتن به یک خدای  فراتر از طبیعت باورعوام  نادان است .   طبیعت یا خدای  دینی ، بر خلاف نظریه ارسطو ، به یک محرک نامتحرک نخستین نیازی ندارد . چنان که گفتیم ، ماده خود اصل هرحرکت است. جهان بی پایان و نامحدود همان خداست . وی می نویسد :

  من می گویم خدا نامحدود است،[36] زیرا همه مرزها را از خود نفی می کند وهریک ازصفات او نیز  یکی و نامحدود است. من خدا را بتمامی نامحدود[37] می نامم ، زیرا او بتمامی در همه جهان است، و  باز در هریک از بخشهای آن به نحوی بی پایان و کامل نیز هست .[38]

 در جای دیگر می گوید :

  خدا و طبیعت یک و همان جوهرند ؛ یک و همان نیرویند ؛ یک و همان فضایند؛ یک و همان نیروی آفریننده اند . طبیعت چیزی نیست جز نیروی خدا که ماده را در نظم جاویدان به حرکت و جنبش در می آورد . نظامی که آن را الهی می نامیم . برونو خدا را چونان نیروی زاینده و ایجاد کننده " طبیعت طبیعت ساز " [39]می خواند . و از سوی دیگر، چونان نیروی "درون باشنده" در طبیعت و جدایی ناپذیر ازآن:"طبیعت طبیعت شده".[40] همه چیز خداست و در خداست؛ و خدا در همه چیز است .   ما همین نظریه و همان دو اصطلاح را نزد فیلسوف بزرگ هلندی ، اسپینوزا که از برونو تاثیر پذیرفته بود ، می یابیم . نکته توجه برانگیز در اینجا این است که این دو اصطلاح درباره " خدا " و و "طبیعت" را نخستین بار فیلسوف اسلامی ابن رشد به کار برده است .

  در نظر برونو ، خدا و طبیعت هر دو دارای قانون مندی های جبری و دگرگون ناشدنی اند . از آنجا که وی را تغییر ناپذیر و امکان فعلیت را در او یکی می داند ، وی را ضرورت محض می شمرد :

  در عمل او هیچ احتمالی نیست. بلکه معلول معین و ضروری صادرمی شود؛ چنانکه او نه می تواند غیر از آنچه هست باشد ؛ و نه می تواند غیر ازآنچه دارد داشته باشد ؛ یا چیزی را اراده کند غیر از آنچه بالفعل اراده می کند ؛ یا کاری را بکند غیر از آنچه می کند. زیرا تمایز میان بالقوه و بالفعل تنها  تنها در مورد موجوداتی صادق است که معرض تغییرند .

 برونو، برخلاف مسیحیت کاتولیک و دینهای دیگر، به پرستش و ستایش خدا، آنگونه که درآن آیین ها رسم است باور ندارد . ستایش طبیعت خود ستایش خداست . در پایان کتاب برونو، درباره بی اندازه و شمارش ناپذیر، این جمله ها رقم خورده است :

  ما بیشتر او را (خدا را) درقانون های دگرگون ناشدنی و خدشه ناپذیر طبیعت می جوییم ، در عاطفه  و احساسی که به خوبی خود را با همان قانونها سازگار کرده است . در درخشش خورشید. درزیبایی اشیا ،  که از درون این مادر ما ، طبیعت ، زاده می شوند .   در تصویر حقیقی این طبیعت ، که در  جسمانیت شکفته  می شود و بر چهره بی شمار زندگان آشکار می گردد ،  آن سان که  آنها بر طراز  خلعت اندازه ناپذیر آسمان   جلوه گر می گردند ، زندگی می کنند ، احساس می کند ، می اندیشند ، و  خیر کل ، یگانه و برترین ، را ستایش می کنند .[41]

 چنانکه اشاره شد یکی از نظریات بنیادی فلسفه برونو ،   اصل بی پایانی جهان هستی و بی شماری و بی پایانی جهان کیهانی، ستارگان، خورشیدها، وسپهرهاست.می دانیم کوپرنیک با کشف انقلابی خود زمین را از مرکزیت جهان بیرون آورد و خورشید را در منظومه شمسی  به جای آن نهاد .   وی همچنان معتقد  بود که  جهان هستی کیهانی نامحدود است .   وی در این باره به همان استدلال ارسطویی و بطلمیوسی متوسل می شود  که می گفتند چون سپهرها هر روز یک بار کاملا می چرخند ،  پس اگر هر بخشی از سپهرها فاصله ای نامحدود از مرکزی می داشت که کل آنها گرد آن می چرخند ،  آن بخش می بایست با سرعتی نامحدود  گردش می کرد تا آن فاصله را  دربیست و چهار ساعت بپیماید .  بدین سان ، جهان کیهانی نامحدود و بی پایان در تصور نمی گنجد . بنا بر استدلال ارسطو ، سرعت نامحدود تصور پذیر نیست .  اکنون کوپرنیک نیز در نقشه کیهانی خود نشان می دهد که در آن، یک دایره واپسین وجود دارد که وی آن را "سپهر بی جنبش ستارگان ثابت" می نامد . البته کوپرنیک دقیقا معین نکرده بود که آیا این مرز جهان کیهانی است ، یا نه . اما برونو ، که از هواداران سرسخت و پرشور کوپرنیک  بود ،[42]  از او فراتر می رود و می گوید که جهان کیهانی بی پایان است وبی مرز و در آن بی شمار خورشیدها وستارگان وجود دارند؛یعنی بی شمار منظومه های شمسی با سیاراتی که گرد هریک از خورشیدهای مرکزی خود می گردند . این اندیشه علمی جهانشناسانه در آن دوران تاریک کلیسایی آتشفشانی به غایت انقلابی بود .  نخست در سده بیستم بود که درستی این نظریه را دانش معاصر ثابت کرد . برونو از کوپرنیک انتقاد نیز می کند که وی نتوانسته از کشف علمی  خود نتایج  دوردست تری بگیرد .   وی نظریه بی پایانی و بی شماری جهانها را در نخستین محاکمه خود در برابر انگیزیسیون با دلیری و بی باکی بر زبان می آورد و می گوید :

  من معتقدم که جهان کل بی پایان است ،  چون معلول یک قدرت و خیر بی پایان الهی است که جهان  محدود در خورد او نیست .   بدین دلیل بوده است که اعلام کرده ام که بی پایانی جهانها در کنار این  زمین ما وجود دارند .  من نیز با فیثاغورس هم عقیده ام که زمین ستاره ای است مانند همه ستارگان  دیگر که بی پایان اند .  و همه این جهانهای بی شمار یک کل اند در فضایی نامحدود .  و همان عالم  کل است که واقعی است .  بدین سان ، دوگونه بی پایان وجود دارد :  در اندازه جهان هستی ؛  و در  شماره جهانها .

 برونو نظریه بی پایانی و بی شماری جهانها را با یک استدلال فلسفی و تئولوژیک ثابت می کند، بدین ترتیب که ارجمندی و شایستگی یک سرچشمه واصل آفریننده ، یا خدا که دارای قدرت و کمال بی پایان است به ضرورت مستلزم آن است که وی خود را در شکلها و نحوه های بی پایان هستی شکفته کند،نه درجهانی محدود و شمارش پذیر . از آفریننده نامحدود و بی پایان باید آفریده هایی نامحدود بی شمار صادر شود .  زیرا به گفته برونو کمال نامحدود خود را به گونه ای مقایسه ناپذیر در افراد بی شمار بهتر آشکار می کند ، تا در آنهایی که شمارش پذیر و محدودند .  بنابر این ، لازم است از سیمای الهی دست نیافتنی  تصویری نامحدود وجود داشته باشد  که در آن جهانهای کران ناپذیر ، جهانهایی بر فرازسر ما ، چونان شماره ها که هرگز پایان نمی پذیرد وجود داشته باشند.

 بدین سان، از لحاظ بی شماری درجات کمال که باید شکفتن کمال غیر جسمانی الهی را در جهتی جسمانی نشان دهد، باید بی شمار افراد موجود باشند. همچون زمین این مادر خدایی ، که خود یکی از موجوداتی جاندار است، ما را زاده و پرورده است ، و سرانجام نیز مارا به آغوش خود باز خواهد گرداند . برونو بی پایانی خدا را با بی پایانی جهانی هستی چنین مقایسه می کند و می گوید :

  چرا باید بیندیشید که خدا هم در قوه، و هم در عمل و در فعل (که همه در او یکی اند) محدود است ؛  و مثلا مرز تحدب یک سپهر است ،  در حالیکه می توان او را چنان چون مرزناپذیری بی کران در  تصور آورد .   من جهان را در کل آن بی پایان می نامم ،  زیرا نه حد و مرز دارد .  نه سطح "اما"  من آنرا کاملا بی پایان نمی دانم ، زیرا هر بخشی از آنرا که بنگریم او را نهایتی است ؛ وهریک از  جهانهای بی شمتاری که در خود گنجانده است نیز کران پذیر است .[43]

 برونو از این اندیشه های درخشان و انقلابی خود در برابر انگیزیسیون کلیسای کاتولیک دلیرانه دفاع کرد .هرچند در نخستین محاکمه خود می کوشید  که محتاطانه تر سخن گوید و  دژخیمان انگیزیسیون را زیاده نشوراند ، در محاکمه دوم خود ،  به کمترین آشتی یا پشیمانی یا بازگرفتن سخنان خود تن درنداد .  بهترین و دشمنانه ترین انگیزه ستیز کلیسای کاتولیک را با برونو باید در این گفته های او یاقت :

  کلیسا حقیقت را با مجازها و اسطوره ها ورمزهایی که آنها را مقدس می شمرند می پوشاند. آدمی با  پرستش حجاب نتوانست سر برافرازد  و در ورای آن معنا را بنگرد .   مردمان با تعالیم کلیسا بیشتر  سایه را دیدند تا روشنایی را . برونو که شیفته طبیعت است ،  طبیعتی که کلیسای کاتولیک آنرا زاهدان  پلیدی ها می دانست ،  آنرا بزرگترین سرچشمه زندگی ، زیبایی ، و حقیقت می شمرد :

  طبیعت بیان و تعبیر حقیقت است ، زیرا حقیقت فقط قانون عقل است که در همه چیزها آنرا می توان  دید . حقیقت فقط طبیعی نیست؛بلکه در خود نیروی زندگی آفریننده و طبیعت است،طبیعت بزرگترین  نمایشگر ژرفترین رازهاست... طبیعت همان آتشی است که پرومتئوس در نهان ازخدایان دزدید و به انسانها ارزانی کرد . او درخت شناخت نیک و بد است .

 برونو ، با بینشی ژرف ، به ضرورت در قوانین طبیعت اشاره می کند و می گوید :  

  از آنجا که  طبیعت هماهنگ با  قانون ضرورت عمل می کند ، هرگز خطا   نمی کند .  و اگر گاهی  موجودات عجیب الخلقه  نمی آفرید ،  خطا کرده بود .  از همین ضرورت نتیجه می شود که هرگونه تصادفی از کارکرد طبیعت حذف شده است . او مانند یک هنرمند هنر می ورزد، و خود سرچشمه و  جوهر هر هنر است .

 بینش دیالکتیکی برونو در این سخنان آشکارتر است :

 ماده دائم در گذر است .  هیچ جسمی امروز آن نیست که دیروز بود . این حرکت چیرزی نیست جز نمود بیرونی روح در همه چیزها .  در همه چیزها ،  حتی کوچکترین آنها ،  یک روح درون باشنده  وجود دارد... این عقل در همه نافذ روحدار در ارگانیسم های پست تر کور و خفته می نماید .  سپس   خصلتهای طبیعی بیشتر خود را نشان می دهد، همچون در جانوران. گام سوم در سلسله مراتب ، در عقل فطری دیده می شود که خود را در یک اندام ارگانیک آشکار می کند .  چون طبیعت خود بزرگترین هنرمند است ، سرچشمه همه هنرها نیز طبیعت است. وی در این زمینه بر خصلت  عقلانی واقعیتگرایی در هنر تاکید می کند و می گوید :

 طبیعت خود یک هنر زنده است و نیروی زنده روخ است. هنر تقلیدگر طبیعت است ؛ در پی گامهای او می رود.هدف هنرمتجلی ساختن زیبایی است.وزیبا درهماهنگی اضداد خود را جلوه گرمی سازد.  در تنوع است که ما زیبایی را می بینیم .در تضادهای طبیعت است که ما به کنش ، واکنش ،جنبش ، افتراق ، نظم ، هماهنگی ، و زیبایی برمی خوریم . و بدین سان " طبیعت " برای شاعر و فیلسوف و  نقاش سرچشمه لذت است .

 در اینجا برای آشنایی با "هستی شناسی" برونو ، در مراحل آغازین تفلسف ، شایسته است به این نکته نیز اشاره  کنیم که برونو در یکی از نخستین  نوشته های خود، زیر عنوان درباره سایه های ایده ها،[44]  که نماینده نخستین  مرحله گسترش تفکر فلسفی اوست ،  به تاثیر پذیری از نوشته های هرمسی و اندیشه های نو افلاطونی ،  هستی  را به " نور" همانند می کند . وی می گوید :

 انسان به خود حقیقت محض، به نور مطلق، نزدیک می شود. هستی او خود ، آن هستی مطلق نیست  که تنها یکتا و نخستین است . انسان در زیر سایه یک مثال یا ایده در جنبش است . ایده ای که هویت آن نور است ،  و در عین حال با تاریکی  دم ساز است .  نور جوهر از این نور آغازین ناب صادر  می شود ؛ و نور عرض از نور جوهر .[45]

 برونو آن اصل مطلق را " ماده نخستین "[46] و نخستین فعل آن اصل را "فعل نور نخستین"[47] می نامد.بدین سان،  برونو ، در این مرحله ، به گونه ای گرایش اشراق نو افلاطونی نزدیک می شود. از آن اصل نخستین ، که وی  آن را " جوهر برترین "[48] نام می دهد ، سلسله مراتب هستی در قوس نزولی آغاز می شود . وی می گوید :

 از این جوهر برترین پیش روی به ماهیت ها آغاز می گردد . از ماهیت ها به آنچه که هست . و از آنچه که هست به نشانه ها ، تصویرها ، و سایه های آنها : برخی بسوی  ماده ، تا اینکه در دامان آن  پدید آیند . و برخی در برابر احساس و عقل ، تا اینکه بوسیله توانایی آنها شناخته گردند .[49]

 در اینجا دو مفهوم " روشنی " و " تاریکی " را می یابیم ؛  ( همانند دو مفهوم "نور" و "غسق" نزد شهاب الدین  سهروردی) . برونو می نویسد :

 اشیا از نور آغازین به سوی تاریکی می روند.اما از آنجا که درجهان کل همه چیزها به هم بسته اند،  زیرین با میانی ، و این یک با بالایی ، مرکب با بسیط ، بسیط با بسیط تر ، آنچه مادی است  با آنچه  روحی است ، پیوند گرفته است. و این است که یک جهان کل ، یک نظام و فرمانروایی یگانه ، یک اصل و هدف ، یک نخستین و واپسین ، متحقق است. پس ، آنچه فرودین است می تواند رفته رفته به  آن چه فرازین است بازگردانده شود ؛  همان سان که آتش در هوا ،  هوا در آب ،  آب در خاک ، در یکدیگر مندمج می شود ، و برعکس؛ چه همه چیز یک جوهر است. سیر نزولی همان سیر بازگشت است . طبیعت در مرزهای خود می تواند همه چیز را از همه چیز پدید آورد . و به همین سان ، فهم  نیز می تواند همه چیز را در همه چیز بشناسد .[50]

 مقابل و مکمل این اندیشه ها را در مراحل گسترش یافته ترفلسفه برونو دوباره می یابیم. در این مرحله ، چنانکه  دیدیم ، طبیعت دارای نیروی  ذاتی ، نگهدارنده خویش ، و نیز جنبش ذاتی  و درونی است .  برونو  در واپسین  نوشته ای که ازوی دردست است،مجموعه اصطلاحات متافیزیکی،[51] که آن را در سال 1591 در شهر زوریخ  املا کرده بود ، این اصل نگهدارنده ذاتی اشیا را "اراده طبیعی"[52] خوانده است .

 گفته شد که یکی از اصول نظریات مهم فلسفی برونو نظریه اتمیسم و به ویژه "موناد" است. یکی از نوشته های  مهم برونو درباره سه بار کوچک ترین نام دارد. برونو زیر تاثیر پژوهش های ریاضی دوران خودش ، به ویژه  ریاضی دان برجسته ای به نام موردنته،[53] که در این زمینه پژوهشهای تازه ای را آغاز کرده بود، به این نتیجه می رسد که در همه مظاهر هستی همیشه  می توان به یک "کوچکترین" یا "کمترین" رسید .  برونو می گوید :

 ( این ها در ریاضیات نقطه و در طبیعت اتم است .) در فلسفه نیز باید کمترین یا کوچک ترینی یافت که برونو  آن را "موناد"[54] می نامند. "اتم" موناد یا "کمترین"، نخستین عناصر تشکیل دهنده پدیده های طبیعت است. و در پهنه ای  ما باید به این عناصر سازنده بازگردیم ؛  زیرا بر خلاف عقیده  فیزیک دانان و ریاضی دانان ،  برونو می گوید تقسیم تا بی نهایت  ناممکن است .  اما از سوی دیگر ، اتم ها نیز مطلق  نیستند آن ها دارای درجات و  مراتب اند ، که هر درجه می تواند شامل اتم هایی  از درجه دیگر باشد .  "کمترین" در جهان  کل هستی همیشه  نسبی است . حتی نظام های بزرگ ، مانند منظومه شمسی ، نیز در مقایسه با جهان کل یک "کمترین" است . و بنابر خصلت دیالکتیکی ، هر کمترین در عین حال بیشترین است ، و هر بیشترینی کمترین . بدین سان می توان حتی جهان کل را نیز یک "موناد" دانست."کمترین" پاره ای از ماده بی جان نیست؛ بلکه نیروی زنده و جاندار، و فعال است . در نتیجه برونو درباره خدا نیز می گوید :" خدا موناد مونادهاست؛یعنی ماهیت ماهیت هاست."[55]

 نظریه اتم،یا موناد،به هیچ روی با عقیده اوبه هستی یک جوهر یگانه جنبنده و ساری در همه چیز منافات ندارد. نظریه "موناد" یا اتم برای فهم پدیده های مادی در طبیعت است . چنان که خواهیم دید ، فیلسوف بزرگ آلمانی ، لایب نیتس ، نظریه موناد را از برونو می گیرد ، و با گسترش بیشتر ، آن را یکی از بنیادهای "شناخت هستی" خود قرار می دهد

 

جوردانو برون-1 زندگی نامه    جوردانو برونو-2 هرمتیسم    برونو-3 وحدت جهان   برونو-4 نظریه شناخت


 

 

 

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 

26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40

آخرین مقالات


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

LEIBNITZ'S MONADS & JAVADI'S CPH

General Science Journal

World Science Database

Hadronic Journal

National Research Council Canada

Journal of Nuclear and Particle Physics

Scientific Journal of Pure and Applied Science

Sub quantum space and interactions from photon to fermions and bosons

آرشیو موضوعی

اختر فیزیک

اجتماعی

الکترومغناطیس

بوزونها

ترمودینامیک

ذرات زیر اتمی

زندگی نامه ها

کامپیوتر و اینترنت

فیزیک عمومی

فیزیک کلاسیک

فلسفه فیزیک

مکانیک کوانتوم

فناوری نانو

نسبیت

ریسمانها

سی پی اچ

 فیزیک از آغاز تا امروز

زندگی نامه

از آغاز کودکی به پدیده های فیزیکی و قوانین حاکم بر جهان هستی کنجکاو بودم. از همان زمان دو کمیت زمان و انرژی بیش از همه برایم مبهم بود. می خواستم بدانم ماهیت زمان چیست و ماهیت انرژی چیست؟


 

 


يکشنبه 1 دي 1392

22 December, 2013 13:27

free hit counters

Copyright 2013 CPH Theory

Last modified 12/22/2013