English

Contact us

نظر دهید

تماس با ما

فارسی

Welcome to CPH Theory Siteبه سایت نظریه سی پی اچ خوش آمدید

 

 

نظریه سی پی اچ بر اساس تعمیم سرعت نور از انرژی به ماده بنا شده است.

اخبار

آرشیو مقالات

 

سی پی اچ در ژورنالها

   

 

منبع نظريه زندگى دوگانه ذهن/ بدن

 

 

 


يكى از مشهورترين فيلسوفان زبان متعارف در آكسفورد، گيلبرت رايل است. رايل بيان هاى به طور سيستماتيك گمراه كننده را در ۱۹۳۲ منتشر كرد و در آن توضيح داد كه وظيفه فلسفه همانا كشف منابع بدفهمى هاى مداوم زبانى و نظريه هاى ياوه است. رايل _ مانند برادلى، فرگه و راسل _ ميان شكل نحوى يك بيان و آن شكلى كه نمايشگر امور واقع است، تمايز قائل مى شود و استدلال مى كند كه بسيارى از بيان هاى زندگى روزمره، برحسب شكل گرامرى (grammatical) يا منطقى، به طور سيستماتيك گمراه كننده اند. زيرا مثلاً جمله آقاى الف يك خيال است با جمله آقاى ب يك مرد سياسى است قابل مقايسه است و ما وسوسه مى شويم آن را چنان تلقى كنيم كه گويى توصيفى از يك شخص را ارائه مى كنيم _ شخصى داراى خصوصيت خيالى. رايل استدلال مى كند كه اگر جمله آقاى الف يك خيال است راجع به شخصى با نام آقاى الف مى بود، آنگاه اين جمله متضمن اين گزاره نيز مى بود: آقاى الف در چنين و چنان سالى زاده شد و گزاره هايى از اين قبيل _ نتايجى كه به واقع با بيان اصلى (آقاى الف يك خيال است) ناسازگارند. بنابراين او نتيجه مى گيرد كه متناقض نماها (paradoxes) و جدلى الطرفين ها (antinomies) گواه اين مطلب اند كه يك بيان مورد نظر به طور سيستماتيك گمراه كننده است.

رايل فرض مى كند كه بيان هايى نظير ... يك خيال است ما را در زندگى روزمره گمراه نمى كنند. اما اهل متافيزيك، با علاقه خاص خويش به ساختار واقعيات يا مقولات وجود فريب خورده نظريه هاى شگفت خويش اند كه خود به طور ناسنجيده اى از شكل هاى گرامرى جمله ها برآمده اند. آنان به اين باور رهنمون شده اند كه كليات (universals) وجود دارند، زيرا به خطا مى پندارند كه مثلاً، جمله وقت شناسى يك فضيلت است به طور گرامرى هم ارز جمله هيوم يك فيلسوف است است، يعنى وقت شناسى نيز نامى است همانند هيوم. يا مثلاً چون ما مى توانيم به طور معنادار بگوئيم اكنون انديشه سفر رفتن به خارطوم خطور كرد، فيلسوفان به اين نتيجه گيرى رهنمون مى شوند كه يك موجود هست - انديشه - كه عبارت انديشه سفر رفتن بيانگر آن است.

رايل استدلال مى كند كه براى پرهيز از عبارت هاى گمراه كننده صحبت هاى روزمره، فيلسوف بايد بازگويى جمله ها را _ به ويژه به شيوه نظريه توصيف هاى راسل، كه براى فرانك رمزى (Frank Ramsey) نيز الگوى فلسفه بود _ بياموزد و از اين طريق، آشكارا واقعيت هايى را كه فلسفه درباره شان به تحقيق مى پردازد نمايش دهد. او چنين مى انديشد كه تحليل فلسفى است كه چنين بازسازى ها وقاعده مندسازى هاى مجدد را تشكيل مى دهد.  

 اين بيان ناقص را در نظر بگيريد: ... در اتاق است. رايل استدلال مى كند كه ما مى  توانيم بدون اينكه مطلبى ياوه را بيان كرده باشيم، ارسطو يا سقراط را در جاى خالى (نقطه چين) قرار دهيم، اما نمى توانيم واژه شنبه را در جاى خالى جمله بنويسيم، زيرا در اين صورت آشكارا امرى ياوه يا مهمل را بيان كرده ايم. اين مثال اثبات مى كند كه ارسطو به مقوله اى كاملاً متفاوت با مقوله شنبه تعلق دارد، ولى هنوز اثبات نمى كند كه ارسطو و سقراط به مقوله اى يكسان تعلق دارند، رايل مى گويد كه زيرا چارچوب هاى جمله اى ديگرى نيز مى توانند وجود داشته باشند كه ارسطو را بتوان به طور معنادارى در آنها به كار برد، در حالى كه اگر سقراط را در آنها قرار دهيم آشكارا سخنى ياوه گفته ايم. بنابراين، مثلاً او و نويسنده كتاب ارغنون را مى توان در عبارت ... نوشته هاى افلاطون را خوانده است قرار داد، در حالى كه او (سقراط يا استاد افلاطون) را نمى توان در جاى خالى جمله قرار داد، زيرا در اينجا نيز ما باز با مقوله هايى متفاوت مواجهيم. اما او (سقراط) _ نه نويسنده كتاب ارغنون - را مى توان بدون هيچ ياوگى در چارچوب جمله اى ... هرگز كتابى ننوشت قرار داد.

رايل بيان مى كند كه استدلال هاى فلسفى نه استقرايى اند و نه صرفاً برهانى. فيلسوف با استنتاج از يك گزاره يا مجموعه اى از گزاره ها كه با يكديگر با گزاره هاى اصلى ناسازگارند، ياوگى گزاره يا مجموعه گزاره هاى مورد بحث را نمايش مى دهد. هر گزاره داراى قوه هاى منطقى خاصى است. او چنين مى انديشد كه ما در بهترين حالت، فقط از شمار محدودى از قوه هاى منطقى گزاره هايى كه به كار مى بريم آگاهيم و بنابراين، فقط بخشى از معناى آنها را مى فهميم. به اين ترتيب، ما مى توانيم گزاره هايى مانند ۹=۳*۳ يا رشته كوه البرز در پايين درياى خزر واقع شده است را بدون اينكه دچار خطاهاى حسابى يا جغرافيايى شويم، استعمال نماييم و اگر نمى توانيم قاعده هاى حاكم بر اين گزاره ها را بيان كنيم، دست كم نحوه استعمال آنها را عملاً تحت شرايط معمولى و متعارف مى دانيم. رايل بيان مى كند كه اگر چنين نباشد، فيلسوف هيچ نقطه شروعى نخواهد داشت.

او فكر مى كند كه اگر چيزى مشترك در گزاره ها هست، گاهى به سادگى مى توان اين امر مشترك را به عنوان مفهوم (concept) استنباط كرد. بنابراين، مثلا از مجموعه گزاره هايى مانند زيد زيركانه رفتار مى كند و عمرو زيركانه فكر مى كند مى توان مفهوم زيركى را استنباط كرد. او استدلال مى كند كه يك مفهوم صرفاً برگرفته از خانواده اى از گزاره هاست. كتاب مفهوم ذهن قوه هاى منطقى مفاهيم ذهنى را نيز مورد تحليل و بررسى قرار مى دهد. رايل چنين مى انديشد كه ما اين مفاهيم را در زندگى روزمره به خوبى به كار مى بريم: مى دانيم چگونه داورى كنيم كه مثلاً آيا زيد عاقلانه يا احمقانه عمل كرده است. آيا او لطيفه مى گويد يا در حال طرح يك مسئله است. اما وقتى مى كوشيم مقوله مرتبط با اين بيان ها، يعنى قوه هاى منطقى گزاره هايى كه دربردارنده آنها هستند، را بيابيم، دچار تحير مى شويم. رايل بيان مى كند كه براى رهايى از اين تحير بايد وضعيت جغرافياى منطقى آنها در جهان مفاهيم را معين كنيم. به بيان ديگر، بايد حدود كاربرد آنها را مشخص نماييم. كاربردهاى واژه نشانگر قوه هاى منطقى هستند و بدين طريق مى توان مقوله هاى متفاوت را از يكديگر تشخيص داد.

  دكارت ذهن (نفس) و بدن (جسم) را دو جوهر متمايز معرفى كرد. صفت ذاتى ذهن، فكر است و صفت ذاتى بدن (جسم)، امتداد است. از آنجا كه اين دو جوهر كاملاً متمايز از يكديگر در نظر گرفته شدند، دكارت در حل مسئله ارتباط بين آن دو دچار مشكل شد. او خود كوشيد ارتباط آنها را از طريق غده صنوبرى كه جايى در جمجمه آدمى قرار دارد، توضيح دهد. اگر نگوييم تلاش او در اين خصوص خنده آور بود، دست كم مى توان گفت كه هيچ كمكى به حل اين مسئله فلسفى نكرد. فيلسوفان چندى پس از دكارت، فراخور نظام فلسفى خويش كوشيدند اين مسئله را حل كنند. مالبرانش رويت در خدا را مطرح كرد. اسپينوزا هر يك از فكر و امتداد را صفاتى از جوهر واحد در نظر گرفت، بنابراين، حسب مورد فكر يا تصور با امتداد مربوطه مطابقت دارد و هر يك نسخه اى از يك امر واحد يعنى جوهر هستند. لايب نيتس نيز كوشيد مسئله را با منادولوژى و هماهنگى پيشين _ بنياد منادها، كه جوهرهاى روحانى بدون در و پنجره اند، حل كند.

 رايل به اين تصوير دكارتى نام هايى مختلف مى دهد: آموزه رسمى، الگوى دكارتى، اسطوره دكارت، شبح در ماشين و فرضيه فرامكانيكى. اين اسطوره سراسر حيطه ذهنى را فرا مى گيرد: اراده، شناخت، عواطف، تمايلات و رويدادهاى ذهنى، خود _ آگاهى، احساس، مشاهده، تخيل، خرد و غيره. اما آموزه رسمى چيست كه او مى خواهد آن را ويران كند؟ بدن جسمى است كه در منظر عموم مردم است، ولى ذهن ها غيرمادى اند، در مكان نيستند و تابع قانون هاى مكانيكى نيز نيستند. ذهن موجودى است غيرمادى و مشاهده ناپذير كه در بدن مكانيكى قرار دارد. به همين دليل، رايل آن را شبح در ماشين مى خواند. دكارت آن را res cogitans مى خواند. آن چيزى است كه مى انديشد، يعنى شك مى كند، مى فهمد، اثبات مى كند، نفى مى كند، اراده مى كند، امتناع مى كند، تخيل مى كند و احساس مى كند. هر ذهنى شخصى و خصوصى است، يعنى هر شخص تنها خود مى تواند مستقيماً از حالت ها و فرايندهاى ذهن خودش آگاه شود. بنابراين، يك فرد در دو تاريخ متوازى زندگى مى كند: (۱) آنچه رويدادهاى مربوط به بدنش را تشكيل مى دهد، (۲) آنچه رويدادهاى در درون ذهنش را تشكيل مى دهد. اولى عمومى و دومى خصوصى است. بنابراين، تصوير دكارتى مبتنى بر تمايز درونى / بيرونى است. افزون بر مسئله تاثير ذهن بر بدن، اين مسئله نيز مطرح است كه اين ذهن هاى منفرد و خصوصى _ كه هيچ ارتباطى به يكديگر ندارند _ چگونه از وجود و زندگى يكديگر شناخت پيدا مى كنند، زيرا رويدادهاى هر ذهن دور از دسترس آگاهى ديگر ذهن هاست.

رايل معتقد است كه آموزه رسمى از يك اشتباه مقوله اى نشأت مى گيرد، بدين توضيح كه ذهن ها به همان مقوله اى تعلق دارند كه بدن ها تعلق دارند، يعنى هر دو تابع قانون هاى جبرى (مكانيكى)اند. بدن آدمى براساس اصول مكانيكى كار مى كند: قلب يك تلمبه است، رگ ها لوله ها هستند و جريان خون نيز تابع قانون هاى مكانيك سيالات است.بنابراين، بدن به مثابه نظامى است كه از بخش هاى سيالات، جامدات و نيروهاى الكتريكى تشكيل شده است و اينها همگى طبق قانون هاى مكانيكى عمل مى كنند پس به اعتقاد رايل، دكارت چنين نتيجه مى گيرد كه ذهن ها نيز بايد تابع قانون هايى باشند كه نظير قانون هاى مكانيكى اند هرچند عيناً همان ها نيستند. رايل اين آموزه دكارتى را كاملاً غلط مى داند و آن را اشتباهى مقوله اى مى خواند. يكى از مثال هاى او اين است:

 به يك فرد خارجى كه دانشگاه آكسفورد يا كمبريج را براى نخستين بار بازديد مى كند، شمارى از دانشكده ها، كتابخانه ها، ميدان هاى بازى، موزه ها، گروه هاى علمى و دفاتر ادارى را نشان مى دهند. او سپس مى پرسد ولى دانشگاه كجاست؟ من جايى كه اعضاى كالج ها زندگى مى كنند، جايى كه رئيس دانشكده كار مى كند، جايى كه دانشمندان آزمايش مى كنند و ساير جاها را ديده ام. اما هنوز دانشگاه كه در آن، اعضاى دانشگاه شما اقامت دارند و كار مى كنند را نديده ام. آنگاه بايد به او توضيح داد كه دانشگاه يك موسسه متوازى ديگر، يك همتاى فراتر دانشكده ها، آزمايشگاه ها و ادارات كه او ديده است نيست. دانشگاه صرفاً نحوه اى است كه در آن همه آنچه او قبلاً ديده است سازمان يافته اند.
اين فرد خارجى نمى داند كه چگونه مفهوم دانشگاه را به كار ببرد. منبع نظريه زندگى دوگانه ذهن/ بدن، خانواده اى از اشتباه هاى مقوله اى است. معرفى آدمى به عنوان شبحى كه رازآميزانه در يك ماشين پنهان است از اين استدلال ناشى مى شود.

اسطوره دكارتى دچار اين اشتباه است كه چون تفكر، احساسات و عمل هدفمند يك شخص را نمى توان به تنهايى با اصطلاحات فيزيك، شيمى و فيزيولوژى توصيف كرد، پس آنها را بايد با اصطلاحاتى همتا توصيف كرد. همان گونه كه بدن انسان يك واحد سازمان يافته پيچيده است، بنابراين ذهن انسان بايد يك واحد سازمان يافته پيچيده ديگر باشد، هرچند واحدى كه با گونه  متفاوتى از ماده و با ساختارى متفاوت ساخته شده است. يا باز همان گونه كه بدن انسان مانند هر پاره ديگر ماده يك ميدان علت ها و معلول ها است بنابراين ذهن بايد يك ميدان ديگر علت ها و معلول ها باشد هرچند نه علت ها و معلول هاى مكانيكى.

  دكارت به عنوان مردى با نبوغ علمى چاره اى نداشت جز اين كه بر ادعاهاى علم مكانيك صحه بگذارد، ليكن به عنوان يك مرد دينى و اخلاقى نتوانست همانند هابز، الحاقيه دلسردكننده نسبت به آن ادعاها را بپذيرد، يعنى اين كه ماهيت انسان فقط در درجه پيچيدگى با چرخ دنده هاى ساعت تفاوت دارد. امر ذهنى نمى تواند صرفاً نحوه اى از امر مكانيكى باشد. پس تفاوت هاى بين امر فيزيكى و امر ذهنى به عنوان تفاوت هاى درون چارچوب مشترك مقولات شىء، ماده، عرض، حالت، فرايند، تغيير، علت و معلول معرفى شدند. از اين رو، ذهن ها شىء ها هستند اما شىء هايى متفاوت با بدن ها، فرايندهاى ذهنى عبارت از علت ها و معلول ها هستند ولى علت ها و معلول هايى متفاوت با حركت هاى بدنى. همان گونه كه آن فرد خارجى انتظار داشت كه دانشگاه يك ساختمان اضافى باشد نسبتاً مانند يك دانشكده بلكه حتى به طور قابل ملاحظه اى متفاوت، به همان گونه ذهن ها به عنوان مراكز ديگرى از فرايندهاى على و معلولى معرفى شدند، نسبتاً مانند ماشين ها ولى به طور قابل ملاحظه اى متفاوت با آنها، فرضيه اى اگر بتوان گفت شبه  مكانيكى.

 با نشان دادن اين كه ذهن و ماده به دو مقوله  منطقى متفاوت تعلق دارند، به باور رايل مغايرت بين ذهن و ماده فرو مى پاشد.اما نه فروپاشى اى به صورت ذهن در ماده يا ماده در ذهن. همچنين نتيجه خواهد شد كه ايده آليسم و ماترياليسم هر دو پاسخ هايى به پرسشى نامناسب اند. تحويل جهان مادى به حالت ها و فرايندهاى ذهنى، همچون تحويل حالت ها و فرايندهاى ذهنى به فرايندهاى فيزيكى، مشروعيت گزاره انفعالى يا ذهن ها وجود دارند يا بدن ها وجود دارند (اما نه هر دو) را پيش فرض مى گيرد. كاملاً مناسب است كه با يك لحن منطقى بگوييم كه ذهن ها وجود دارند و با لحن منطقى ديگرى بگوييم كه بدن ها وجود دارند. اما اين بيان ها نشانگر دو نوع متفاوت وجود نيستند. زيرا وجود عبارت از واژه اى عام مانند رنگين نيست. آن بيان ها نشانگر دو معناى متفاوت وجود داشتن هستند.

 

منبع: آرمان و اندیشه


 

 

 

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 

26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40

آخرین مقالات


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

LEIBNITZ'S MONADS & JAVADI'S CPH

General Science Journal

World Science Database

Hadronic Journal

National Research Council Canada

Journal of Nuclear and Particle Physics

Scientific Journal of Pure and Applied Science

Sub quantum space and interactions from photon to fermions and bosons

آرشیو موضوعی

اختر فیزیک

اجتماعی

الکترومغناطیس

بوزونها

ترمودینامیک

ذرات زیر اتمی

زندگی نامه ها

کامپیوتر و اینترنت

فیزیک عمومی

فیزیک کلاسیک

فلسفه فیزیک

مکانیک کوانتوم

فناوری نانو

نسبیت

ریسمانها

سی پی اچ

 فیزیک از آغاز تا امروز

زندگی نامه

از آغاز کودکی به پدیده های فیزیکی و قوانین حاکم بر جهان هستی کنجکاو بودم. از همان زمان دو کمیت زمان و انرژی بیش از همه برایم مبهم بود. می خواستم بدانم ماهیت زمان چیست و ماهیت انرژی چیست؟


 

 


يکشنبه 1 دي 1392

22 December, 2013 13:27

free hit counters

Copyright 2013 CPH Theory

Last modified 12/22/2013